به نام مهربانترین
سلام علی آل یاسین ، سلام بر معشوق عالم هستی ، سلام بر او که نامش زینت زبانمان است و آرام بخش دلهامان ، سلام بر او که مایه وجودمان است و سبب بقاءامان ، سلام بر او که مایه آبرویمان است و چراغ روشنگر راهمان ، سلام بر او که همه چیزمان است و سنگ صبورمان ...
و او چه کسی تواند بود جز تو مهدی جان ؟ و او چه کسی تواند بود جز فرزند علی(ع) و پور زهرای مرضیه(س)؟
و وای براو که فراموشکار است و ناسپاس تمامی نعمت ها ، وای بر او که مایه ذلت توست و سبب دردهای سینه تو ، وای بر او که هماره اشک بر گونه هایت جاری می سازد با اعمالش ، وای بر او که گناه و معصیت عادت روزانه اش گشته و فراموشکاری ملکه هماره اش!، وای بر او که لذت زودگذر را بر مصاحبت با تو ترجیح داده و شیرینی گناه را بر حلاوت یاد تو برگزیده است !، وای بر او که نمک به حرامی جزء وجودش گشته و ناسپاسی از خصائل نفسانی اش!
و او چه کسی است جز من ؟ منی که بارها عهد بسته ام برای خوب بودن ، برای با تو ماندن ، برای وقف تو شدن ، برای تو را ترجیح بر همه چیز دادن ، برای لایق همجواریت شدن ، برای منتظر واقعی شدن و بالأخره برای "تو شدن" . لیک باز فراموش کرده ام آن را و شکسته ام عهدم را ...!
آخر مگر میشود بد بود و با تو بود ؟!
اما پدر جان ! شنیده ام و دیده ام رد نمی کنی خواسته ام را و اکنون خواسته ای ...
در شب میلاد عمه جانت ، حضرت فاطمه معصومه (س) ، به حق بی بی ؛ توفیق با خودت بودن را به من عطا کن ... آقا جان می خواهم با تو باشم پس ردم نکن ... خوبم کن ... امیدم بده ... انگیزه ام بخش ... یادم بده خوب بودن را ... من تلاشم را می کنم لیک به دستگیری تو سخت محتاجم ...
اللهم عجل لولیک الفرج
به نام مهربانترین
«رسول مهربانی "صلی الله علیه و اله" فرموده باشند مؤمن در میانه پنج سختی قرار دارد : شیطان گمراه کننده ، دشمن مقاتله گر(کافر) ، نفس اغواگر ، منافق مبغض و مؤمن حسود » .
و در این میان هیچ کدام دردناک تر از مؤمن حسود نیست که آنها که جز اینند یعنی چهار قسم دیگر همگی وظیفه خویش انجام می دهند و بس ...
شیطان اگر گمراه می کند به قَسم و سوگند خویش وفادار مانده و همین وفاداریش هم برای من درس دارد که بارها عهد خویش شکسته ام و در این زوال عمر قصد تنبه ندارم انگار ...
و منافق اگر بغض خویش را به سمت من روانه می کند و بغضش را سدی می کند در برابر سیر و صعودم ؛ جز این از او انتظار نمی رود که او منافع دنیوی خویش را در خطر می بیند و همین سرمایه گذاریش برای امیال هر چند پستش باید برای منی که برای امیال مقدسم کمترین هزینه ای نمی کنم درس باشد ...
و کافر نیز اگر به مقاتله من بر می خیزد نیز وطیفه خود انجام می دهد که او را دنیایش همه چیزش است و سر سپاری در راه دنیایش همه آرمانش ...
و نفس هم اگر گمراه می کند مرا خلاف طبیعتش نیست که او را اگر زندانی نکرده باشم و تربیت نشده باشد چه بسا که عامل شقاوتم گردد ...
و راستی حسد را با مؤمن چه میانه ای باید باشد اگر مؤمن واقعی باشد ؟ این که نمی تواند ببیند مؤمن دیگری و برادر دینی اش پیشرفتی دارد و سیری به سمت ابدیت خویش ؛ و هماره سعی در توقف او دارد و عقب نگهداشتن او ؛ تا شاید به چشم بیاید و کسی به حسابش آورد ! و فراموش کرده که در دستگاه خدا به توانایی ها می نگرند و نه به تفاوت توانایی ها ... به ظرفیت وجودی انسان ها می نگرند نه به این که من چقدر از فلانی پیشم و فلانی از من چه مقدار جلو است ! که «لا یکلف الله نفسا الا وسعها» معیار سنجش خدا ست برای اعمال ما و همینطور «لیس للانسان الا ما سعی » ...
و حقیقتا من چقدر شاد می شوم از اینکه فلانی به راه آمده و حتی از من پیشی گرفته ... اگر شادیم و سرورم به اندازه زمانی باشد که یک تارک الصلاه را نماز خوان کرده ام آنگاه می توانم ادعا کنم این مطلب را به درستی دریافته ام که دراین دستگاه رتبه بندی ها با دنیای خاکی متفاوت است و هماره باید تلاشم این باشد تا با بالا آوردن خودم و دیگران در صدد شادی دل امام زمانم(عج) باشم ... همین ...!
اللهم عجل لولیک الفرج
به نام مهربانترين
پ ن 1 : امان از کم بودن ! شاید علتش این بود بی بی جان ؟! علت اینکه نتوانستم این مطلب را در ايام شهادتت در وب بگذارم ... نمی دانم ولی هر چه بود خسته شدهام از بد بودن ... دلبندت مهدی (عج) به کمها هم احتیاج ندارد چه برسد به بدها ... افزونم کن ...
پ ن 2 : 21 تير ماه روز حجاب و عفت بهانه اي شد براي اين مطلب ... باشد كه قبول افتد ... انشاءالله ...
چه کردی اسماء !!! مگر چه گفتی ؟! مگر از چه رازی پرده برداشتی که فاطمه(س) را اینگونه شاد کردی ؟ کدامین سخنت اینگونه خنده بر لبان حضرتش نشاند ؟ لبانی که پس از رفتن پدر ، خنده به خود ندیده بود ! فاطمهای(س) که گریههایش صدای اهل مدینه را درآورده بود ! مگر چه کسی می خواست در تشییع جنازهاش شرکت کند جز خواص ، که یافتن راهی برای پوشاندن حجم بدنش در برابر دیدگان آنها ، این همه او را شاد کرد ؟!
واقعاً نمیفهمم این را اسماء ! نمی دانم شاید شما زنها بهتر بفهمید راز این تبسم را ! اما من درک نمی کنم این عکسالعمل را همانگونه که پی نبردم به راز پوشاندن خویش در برابر نابینا ! واقعا چه رازی نهفته است در این حرکت فاطمه(س) ؟ آخر مگر چقدر حجم بدن در تاریکی شب هویداست که فاطمه(س) از دیدن تابوت این همه خرسند گشت ؟ مگر جز محارمش و سلمان کس دیگری هم در تشییع جنازه حضور می یافت که فاطمه(س) با شنیدن این سخنت به تبسم اجازه بروز داد ؟ مگر سلمان مهر «منا اهل البیت» بر پیشانیش نخورده بود ؟ پس این همه نگرانی فاطمه(س) برای پوشیده بودن بدنش و نمایان نبودن حجم آن پس از شهادتش ، برای چه بود ؟ چه می خواست بگوید با این عملش ؟ گیرم که تمام نگرانیها به جا ؛ که او تطهیر شده خدایی است و جز صواب از او بر نمی آید ؛ ولی مگر او هم نمیتوانست برای خدا بهانه بیاورد که "نمی شد کار دیگر کرد !؟ رسم و رسومات مدینه بود و برای پوشاندن حجم بدن راهی نبود !" ؟ مگر نمیتوانست بگوید "سلمان از خودمان بود ، او که خودمانی بود !" ؟ پس چه بود راز این همه نگرانی ؟ پس چه بود دلیل تبسمِ پس از آن همه مصیبت ؟
می دانی اسماء ؛ نه من ، که خیلیها راز این تبسم را نفهمیدهاند ! نه تنها خیلی از مردها بلکه خیلی از زنها نیز ! این را از عملمان ، از نحوه پوشش زنهایمان ، از بیتفاوتی مردهامان در برابر این نوع پوششها میتوانی بفهمی ! بی حجابهایمان که هیچ ، با آنها که اصلاً کاری ندارم . به اصطلاح با حجابهایمان -آنها که کسی زینتهاشان را نمیبیند- هم به این موضوع اهمیت نمی دهند ! از سویی دم از حب فاطمه (س) می زنند و از سوی دیگر بهانه میآورند برای عدم رعایت حجاب کامل ! مگر حد پوشش برای فاطمه(س) و ما تفاوت دارد ؟ انگار تنها او امر به پوشاندن حجم بدن شده بود و ما نه !؟ مگر فاطمه(س) نمیتوانست آسایش بیشتر خود را بهانه کند که امروز مای محب فاطمه(س) به این بهانه ، حجاب کامل را رعایت نمیکنیم ؟ نکند احکام اسلام با گذشت زمان قابل تغییر است که امروز محارمی جدید برای خود میتراشیم و با گفتن "او از خودمان است" ، "دلت پاک باشد" و ... ، خیال خویش آسوده مینماییم و اصلا حواسمان نیست که اینگونه نمیشود دینداری کرد ! اینگونه نمیتوان مهیای ظهور شد ! اینگونه زیستن ، نتیجهاش سربازی مهدی (عج) نیست ! اینگونه محال است بتوان سرباز امام زمان (عج) تربیت کرد ! با اینگونه عمل کردن ، آرزوی غلامی و کنیزی این خاندان را داشتن کمی مضحک مي نمايد ! ...
به قول عزیزی تا خوبهای جامعه ما خوبتر نشوند و در همین حالت خود بخواهند درجا بزنند ، چه انتظاری است از بدها ؟! باشد که نگاهشان را از ما دریغ نکنند ... آمین ...
به نام مهربانترين
پيش نوشت : قبل از هر چيز يه تبريك و يه تسليت بدهكارم مهدي جان يا بهتر بگم بابا جان ... تبريك به خاطر روز پدر و تسليت به خاطر وفات شهادت گونه عمه جانت ... خواستم براي روز پدر هديه اي پيش كش كنم كه نشد ... نه كه نشد ! هديه اي درخور نيافتم! مگر در درگاه تو براي دربدر جز روسياهي هم چيزي هست ؟!
آقا ... آقا ... آقا ... ممنونم... ممنونم از اين كه قبول كردي من هم بيام قاطي خوباي درگاهت تا شايد فرجي بشه آدم شم ! اصلا باورم نمي شد مهيا شه اما حقا كه با كريمان كارها دشوار نيست ! عجب سه روزي شد اين سه روز ! سه روز خلوت با يار ، سه روز بريدن از اغيار ، سه روز با خوبان نشستن ، سه روز از بديها دست شستن و هيچ كدوم قشنگ تر از اين نبود ؛ سه روز با تو و ياد تو بودن . باور كن هر وقت كه اعتكاف تموم مي شه و ميآم بيرون دلم مي گيره ! انگار غم تموم عالم مي آد سراغم ، دلم ميخواد زمين دهن واكنه و برم توش ، دلم مي خواد سر به بيابون بذارم و از هر چي دنيا و مافيهاست دل بكنم ، از بس بوي تعفن اذيتم مي كنه! انگار واقعا درك ميكنم بوي تعفن گناه و در پي هواي نفس دويدن ها رو ! اونقدر در پي دنيا دويدن برام دردناك مي شه كه مي خوام داد بزنم بابا ول كنيد اين دنيا رو ، دنيايي كه ما رو به خدا نزديك نكنه به چه دردي مي خوره ؟! دنيايي كه ما رو حتي براي لحظه اي از مقصد اصليمون دور كنه مفتش گرونه ! اما چه كنم كه احساس مي كنم واقعا نمي شه ! نمي شه اين حرفها رو زد ؟! واقعا بايد چند روز خصوصي مهمون خدا شده باشي تا اين چيزا رو درك كني ، بايد حداقل چند روز دست نوازش خدا رو به طور خاص رو سرت احساس كرده باشي تا بفهمي حرف هاي دل يه معتكف رو !
اين اعتكاف هم تموم شد و اين خلوت قشنگ هم به آخر رسيد ، اما حداقل چيزي كه براي من موند اين بود كه آهاي دربدر ؛ اگه حفظ نكني اين حالتتو و از دست بدي اين حالت معنوي رو همون طور كه پارسال از دست دادي ! قافيه رو باختي و كلات پس معركه است ! پس حواست باشه ...
پي نوشت : آقا جون ؛ تو اين چند روز حرفامو شنيدي و تسكين دادي اون دردهاي درونم رو اما حرف هايي بود كه فقط با مادر زدم ! آخه بعضي حرفا رو فقط مي شه با مادرها زد ! باور كن ديگه نمي تونم ، اگه اين حل نشه دوباره بر مي گردم ها ! از ما گفتن ... بعد نگي بي معرفتي ها ! نه كه در بدر بي معرفت نيست ! نه ... رو تو حساب بيشتر از اينا وا كردم ! البته اينم تقصير خودته ! بس كه خوبي ...
پيش نوشت 1 : خودمانيم امشب چه عجيب همه جا رنگ شادي به خود گرفته ! زمين هم خود را نو كرده با باراني كه از آسمان وام گرفته ... آسمان چه بخشندگياي روا مي دارد اين روزها ! و در اين دل ما چه سروري غوغا مي كند ... آري ، شب ميلاد امام معصوم (ع) است ديگر ... همه به گونه اي مي خواهند شادي خود ابراز كنند و به شكرانه محبتي كه در دلشان است فخري بفروشند و خودي بيارآيند ! و الا باران و نو شدن و سرور و ... همه بهانه است !
ميلاد پنجمين امام شيعيان ، هفتمين بهانه خلقت ، امام محمد باقر (ع) مبارك باد ؛ اول از همه بر مولا و سرورمان حضرت مهدي (عج) و پس از آن بر نائب بر حقش سيد علي عزيز و پس از آن بر شيعيان راستينش و بعد از آن بر محبينش و آخرِ سر ، بر امثالِ منِ مدعيِ محبتش !
پيش نوشت 2 : ماه رجب هم رسيد ... جون عزيزتون دعا كنيد منم مثل شما اين ماه رو از دست ندم و بتونيم به بهترين صورت ممكن ازش بهره ببريم... تا ما درست نشيم آقامون نمي آد كه ... مگه غير ما كسي رو هم داره !!!؟ جوري نشه مثل سال هاي قبل فقط حسرت بمونه برامون ... حداقل كمتر بشه ! ماه رمضون بدون مهدي(عج) صفايي نداره كه ... داره ؟؟؟
من و فرعون !
خداوند از هیچ چیز به اندازه شرک بدش نمی آید چه برسد به اینکه کسی قلوب بندگانش را به طرف خود بخواند و ادعای خدایی کند .
مثل فرعون !
من : ادعای خدایی ! چه کسی ادعای خدایی کرد ؟ من و ادعای ربّ جلی کردن ! هیهات !
اهل دلي : من هم نگفتم فرعون که ! گفتم مثل فرعون . فرعون ادعای خدایی کرد و تو ؟ شنیده ای تنها «او»ست که در قلوب بندگانش جای دارد و تنها «او»ست که شایستگی محبت آنها را دارد ؟ شنیده ای که فقط «او»ست که لایق مهر آدمی است ؟ راستش را بگو ! شنیده ای ؟ شنیده ای و هنوز دلت می خواهد تک سرنشین دل آدمیان باشی ؟! تویی که از لیاقت دل آدمی که جز شایسته «او» نیست خبر داری ، دگر چرا اینگونه ای ؟ چرا از اینکه دوستت ، دیگری را بیش از تو دوست بدارد رنجور می شوی ؟ چرا از کم محلی آشنایی به خودت ، از آن رو که محبوب تری جایگزین تو شده ، دلت می گیرد ؟ مگر نمی دانی همه این محبوب ها گذرایند و سکونت در دل دیگران جز برای «او» شایسته نیست ؟
واقعاً گاه می مانم در بعضی از کارهایت ! که چرا تو ؟! حتماً می پرسی کدام کارها !؟
اینکه کاری می کنی که فکری را به خود مشغول می کنی ! اینکه برای جلب توجه دیگران به خودت ، به آب و آتش می زنی ! این که با کم محلی هایت ، ذهنی را مشوش می کنی ! نگو این ها را دیگر نیستم ! مگر نمی دانی «او» خوشش نمی آید ذهن بنده اش را مشغول خود کنی ؟! مگر نمی دانی «او» شریک خوبی است و در شراکت سهمی برای خود بر نمی دارد ؟! مگر نمی دانی دو دوست در یک دل نمی گنجد ؟! پس چرا دوست داری حتی جای «او» را نیز بگیری !
چه شد ؟ نکند دوست داری در دل دیگران باشی ؟ نکند جایگاه «او» به مذاقت خوش آمده است ؟ زیاد ناامید نباش ، هر کاری شدنی است اگر «او» بخواهد . البته یک راه بیشتر نداری ! اینکه آینه تمام نمای «او» شوی ، اینکه غرق «او» گردی ، اینکه هماره یادآور «او» باشی ، و بالأخره اینکه ؛ «او» شوی ! آنگاه دیگر بدون آنکه تلاش کنی در جایگاه «او» سکنی خواهی گزید . کاری که محمد (ص) کرد ... كاري كه علي (ع) كرد ... كاري كه حسين(ع) كرد ... و كاري كه مهدي(عج) مي كند و خواهد كرد ...
پ.ن : حدود يك ماه پيش به تلاش يكي از دوستان هم دانشگاهي وبلاگي راه اندازي شد با نام «درد عشق» و متاسفانه زودتر از اين ميسر نشد خبر راه اندازي اش را به اطلاعتان برسانم ... باشد كه جرعه نوش درد عشقمان كنند ...
اين هم آدرس وبلاگ درد عشق : darde-eshgh.blogfa.com
با خبر راه اندازي وبلاگ جديدي خواهم آمد !!! به زودي ...
به نام مهربانترين
هميشه آغاز برايم سخت بوده و هست اما هيچگاه براي با تو بودن و براي تو نوشتن نه ! هيچگاه آغاز براي تو ، براي من مشكل نبوده است جز اين بار ! نه از آن رو كه احساس كرده ام نگاهت را از من دريغ كرده اي ... نه! نه از آن رو كه احساس كرده ام مرا ديگر نمي خواهي ... نه ! بل از آنرو كه به كوچكي خود بيش از پيش واقف شده ام ! از آنرو كه پي برده ام چقدر صغيرم و تا اين صغارت ما هست ، با تو بودن ميسر نمي شود ! از آنرو كه دانسته ام چقدر حرف هايم شبيه ادعاست ! از آنرو كه ...
صبح تا به حال سخت دلگيرم ، حوصله هيچ كس و هيچ چيز را ندارم ! نه از آنرو كه تو نيامدي ! كه اين دلگيريِ مدام ما شده است ! نه ! دليلش چيز ديگري است .
از آنرو كه چيزهايي ديدم در اين روز ها از خود كه بارها و بارها آرزويش را داشتم اما نه اينگونه و با اين هدف ! از آنرو كه حتي براي يك بار چنين جمعه اي كه براي ديگرانِ غير از تو ساختم براي خاطر تو نيافريده ام ! براي آنكه وقتي را و مالي را كه براي كانديد منتخبم صرف كردم ، براي تو خرج نكرده ام ! براي آنكه هيچ جمعه اي را اينگونه براي خاطر تو انتظار نكشيدم ! دلگيرم از آنرو كه كمم ! دلگيرم چون كه ميدانم با اين كمي ها نمي توان شاهد آمدنت بود ! ...
و من شرمنده ام ... شرمنده ام از آن رو كه با اين همه كميِ من باز هم نگاهت را از من دريغ نمي كني ! با اين همه خرديِ من ، عظمت تو تمام ناشدني است ! با اين همه عهد شكني و نافرماني ، مرا از درگاهت نمي راني ! دوست دارم لحظه اي مرا محروم كني از نگاهت تا بچشم طعم تلخ بي تو بودن و بي نگاه تو بودن را ! دوست دارم لحظه اي بر من خشم گيري به خاطر خردي ام و غفلت هايم تا بهتر بفهمم كه بدون تو و لطف خداگونه ات هيچ نيستم ! اما نه ... نه ... حرفم را پس مي گيرم ! اين بار برآورده نشدن آرزويم را از تو مي خواهم ! آخر مگر مي توان براي حتي لحظه اي بي تو زيست ! مگر مي توان حتي براي آني بي نگاه تو زنده بود! نهوالله ... اگر هم مي بيني گه ياد ديگري را در دلم جايگزين يادت مي كنم از خرديام است ... آرزويي ديگر دارم ... و خواسته اي از روي تضرع ... اينكه مرا از اين كم بودن نجاتم دهي .
و بار خدايا ... دنيايت بدون مهديات چقدر سياه و تاريك است اگر بفهميم ... طعم اين فهميدن را به ما بچشان ... آمين يا رب العالمين .
يك روز بعد نوشت (ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر روز شنبه) : تبريك ... تبريك ... تبريك به حضرت ولي عصر به خاطر اين همه بيداري مردم ايران و اين حضور باشكوه ... و تبريك به تمام مردم ايران به خاطر اين انتخاب تاريخي و ارزشمند ... و مخصوصا تبريك به تمام فداييان گفتمان انقلاب ... همين .
دو روز بعد نوشت :
انا اعطيناك الكوثر * فصل لربك وانحر * ان شانئك هو الابتر ...
هر چند دير اما ميلاد مادر تمام شيعيان جهان ،ام ابيها ، بنت الرسول ، حضرت فاطمه زهرا (س) ؛ بهانه خلقت آسمان و زمين بر تمام گوهر شناسان بشريت مبارك باد ...
به نام مهربانترين
با سلام ... اما با تاخير فراوان !!!
نه مي خواستم از انتخابات بنويسم و نه از اين همه دروغ و دروغ پراكني و تخريب ... اما ....
اما قلبم تير كشيد وقتي ديدم اين نامه را ... نامه "آقاي هاشمي" را نمي گويم ... نه ... نامه "سيد مهدي شجاعي" را مي گويم ... ! كسي كه با خواندن رزيتا خاتونش قلم زني را آغاز كردم و با ادبيات نوشتاري اش زندگي كردم و با ديد زيبايش ، كاستي هايم را رفع نمودم و ديد انتقادي اش را به ضد ارزش ها ، الگوي خود قرار دادم ... اما با ديدن اين نامه كه احتمالا خيلي هاتان خوانده ايد آن را ، قلبم به معناي واقعي درد گرفت ... همانند آب سردي بود كه انگار ... بگذريم ...
رنج نامه "وحيد جليلي" را در پاسخ به سيد كه ديدم ، پاسخي درخور يافتمش و حيفم آمد شما را در جريان آن نگذارم ... در ادامه مطلب هردو مي آيند ... قضاوت با خودتان ...
این روز ها همه جا انگار غمی نهفته است ، آسمان نیز دل گرفته است ، گاه بغزش می ترکد و گاه نیز همچو ما در دل می ریزد و دم بر نمی آرد و چه خبر است در دل تو مهدی جان ؛ که همه ی آنچه که ما می شنویم و می خوانیم را می بینی و در دل می ریزی ، غمی که کوه را نیز یارای تحملش نیست ! چه شوری است در آن دل نازنینت که غم غربت سخت آزارش می دهد و این روز ها غربت مادر نیز بدان افزون شده است . این روز ها داغ مدینه در دلت تازه تر شده است و غربت خودت ، این روز ها یاد مظلومیت مادر آتشی است بر تمام وجودت و مظلومیت خودت ! و این روزها هیچ کس همانند تو علی(ع) را نمی فهمد که آن روز او امر به سکوت شده بود و تو امروز امر به ماندن ! آن روز علی(ع) اجازه نداشت دم بر آرد در برابر تمام بی حیایی ها و نا مردمی ها و تو امروز اذن ظهور نداری برای مقابله با تمام ظلم ها و بی عدالتی ها ! و دردناکتر این جاست ؛ عدم اذن آن روز از آن رو بود که جز عده ای انگشت شمار ، همه محو گوساله سامری سقیفه شده بوده اند و اذن امروز از این رو نیست که غربتی داری همانند جدت علی (ع) ! امروز نیامدنت دلیلش ماییم ! امروز پس از 1174 سال هنوز سیصد و اندی مرد برایت مهیا نشده ایم ! وقتی یادم می آید آن سخنت را که گفته بودی : اگر شیعیان ما آمدن مرا آنگونه که یک لیوان آب را طلب می کنند ، می خواستند ، من آمده بودم ، آتش می گیرم . امروز وقتی به بچه بازی های خودم می نگرم ، به جهالت مدرن جامعه امروز ، از شرم روی سر بر آوردن برایم نمی ماند ، وقتی آرمان آدم های اطرافم را می بینم که یکی در پی پول است و دیگری در پی جاه ، یکی در پی مقام است و دیگری در پی شهرت ، از خویش خجالت می کشم . وقتی یادم می آید آن سخن رسول خدا را که فرمود : هر که امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است ؛ از خود می پرسم من کجایم؟ از خود می پرسم چقدر امام خویش را شناخته ام ؟ چقدر خود را شبیه امام خویش کرده ام و چقدر محبت او در دل من جا گرفته است ؟ که این بار عملم پاسخم را می دهد . همان عملی که در نامه ای به شیخ مفید عرضه داشتی : « ... ما چنین توقع و انتظاری از آنها نداشتیم ... » ، همان گناه هایی که خود فرمودی باعث دوریمان شده است و غیبتت را طولانی کرده است ، همان ناعهدی هایی که توفیق دیدار رویت را از ما سلب کرده است ، همان ... .
اما مگر می شود تو را شناخت و باز نا فرمانی ات کرد ؟!
آری، هیچ کس همانند تو علی(ع) را نمی فهمد ، هیچ کس جز تو غربت علی(ع) را نمی داند ، اما حتی علی(ع) نیز این روزها بر غربت تو می گرید ، این روزها زهرای مرضیه(س) نیز بر مظلومیتت محزون است که این همه ظلم را می بینی و شیعیانت نه ! این همه نامردمی را مشاهده می کنی و دوستدارانت نه ! این همه سیاهی را تحمل می کنی و پیروانت (!) در آن غرق شده اند ! و چه غمی بزرگ تر از اینکه دوستدارانت در غفلت اند و برای آمدنت دریغ از تلاشی اندک ! و حق داری بر این غم شب و روز بگریی که جز آنها کسی را نداری ! دردی است بزرگ در میان دوستداران بودن و غریب بودن !
می دانی و آگاهی که بارها با خود عهد بستم که دیگر تنهایت نگذارم و اعمالم را تیری نسازم بر قلب نازنینت ، بارها تصمیم گرفتم که در حد خود الگوی انسان جامعه ی آرمانی ات شوم ، بارها ... ، اما هر بار به بهانه ای نا عهدی کرده ام و عهد شکسته ام ! اما امروز دست استمداد خویش به سویت دراز کرده ام و تمنایی دارم و خواهشی اینکه ؛ مبادا بر من روزی بیاید که در چشمانم ظهور کرده باشی و در دل و جانم نه ! و بار دیگر از عمق جان فریاد بر می آرم :
اللهم عجل لولیک الفرج
سر در گم بودند ، نمی دانستند با چه زبانی خواسته شان را بیان کنند ، با آنکه خواسته آنچنان بزرگی نداشتند ولی بزرگواری «او» آنها را به این وا می داشت تا در بیان در خواست خویش دودل باشند . راهی به ذهنشان رسید ؛ گفتند همگی با هم می رویم ، با این اشتیاقی که ما داریم هر که باشد جوابمان خواهد داد ، عملمان و صدق در گفتارمان را که ببیند امکان ندارد ردمان کند ! ... با امید رفتند ، دست پر برگشتند ...
. . .
«او» هر که نبود و خواسته امان هم هر خواسته ای نبود ! او همه چیزمان بود و خواسته امان هم طلوع فجر امید بود ؛ اما اشتیاقمان ، اشتیاق نبود و جمعمان پراکنده بود ، عملمان عین بی عملی بود و دلهامان از هم دور !
انتظار داشتیم خواسته امان برآورده شود...!
به نام مهربانترین
قیامت شده بود و محشری به پا ، همه پرونده به دست درگیر خویش بودند و او نیز ... داشت به گذشته خویش می نگریست ؛ به کرده های خویش ، به گفته ها و شنیده های خویش و به ناکرده های خویش ! و همین ناکرده ها بود که به فکرش واداشت ... و در آن میان چشمانش به ناکرده ای افتاد که هوش از سرش پراند ...! یادش افتاد در دنیا همیشه دوست داشت دیگران را همان گونه که خدایش می خواهد ؛ بخواهد ، بندگان او را همان گونه که او دوست دارد ؛ دوست بدارد و حال در پرونده اش چیز دیگری می دید ! آنچه در پرونده اش می دید تا به حال به ذهنش هم خطور نکرده بود چه رسد به اینکه ...! آخر او هیچگاه دیگران را از دوست داشتن منع نکرده بود ! یادش نمی آمد کسی را نسبت به دوستانش بدبین کرده باشد ! به یاد نداشت سبب سرد شدن رابطه ای شده باشد ! اما پس این که در پرونده خویش می دید چه بود ؟! اتفاقا بر عکس ؛ دیگران را به عشق ورزیدن هم ترغیب کرده بود ، دیگران را دوست داشتن نیز آموخته بود ... ! و از این رو بود که لب به اعتراض گشود ...
ندا آمد ای فرزند آدم ؛ خموش ! از چه رو اینگونه فریاد می زنی ! اگر نمی دانی راز این (به حساب خودت!) ناکرده هایت را ، بگذار برایت بگویم از چه رو این ها در نامه عملت خود نمایی می کند ، اندکی صبر کن تا فاش سازم این ناکرده هایت از کجا آمده است !